خرید بک لینک

درباره سایت

بی صدا

امکانات وب

افق روبه رو به یک لیوان چای ختم می شود. خط افق کش می آید تا صندلی خالی که چرخ می خورد، چرخ می خورد، چرخ می خورد تا سرگیجه بگیرد و بیفتد روی میز و بگوید: ریشه هایم ز خاک بیرون است/ چند روزی مرا تحمل کن. آن وقت چه اهمیت دارد که میز در آغوشش بگیرد یا هلش بدهد آن طرف و بگوید دور شو دست از سرم بردار/ من کجا طاقت تو را دارم؟

صندلی هنوز دارد چرخ می خورد. لیوان چای دارد یخ می کند. میز حواسش به صندلی نیست اصلا، دارد گرمای لیوان چای را می بلعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 12:19&nbsp توسط مریم کریمی  | 

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:36

صفحه بندی